تبليغاتX
فانوس‌هاي روشن - اسم خدا


فانوس‌هاي روشن

 بنام خدا

امروز خیلی اتفاقی وبلاگ مریم عزیز رو پیدا کردم که مطالب خیلی قشنگی توش بود ...این متن یکی از نوشته های این وبلاگه...که خیلی زیباست..

سالهاي سال درخت سيب اسم خدا را زمزمه كرد و با هر زمزمه  اي سيبي سرخ به دنيا آمد . سيب ها هر كدام يك كلمه بود . كلمه هاي خدا . مردم كلمه هاي خدا را مي گرفتند و نمي دانستند كه درخت اسم خدا را منتشر مي كند . درخت اما مي دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر كس كه مي رسيد مي بخشيد . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بيشتر و وقتي كه سيب مي خوردند خدا را مزه مزه مي كردند و دهانشان بوي خدا مي گرفت .

درخت سيب زيادي پير شده بود . خسته بود مي خواست بميرد اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا كرد و گفت : همه عمر اسم شيرينت را بخشيدم ، اسمي كه طعم زندگي را ياد آدم ها مي داد . حس مي كنم ماموريتم ديگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم . خدا گفت : عزيز سبزم ! تنها به قدر يك سيب ديگر صبر كن . آخرين سيبت سهم كودكي است كه دندان هايش هنوز جوانه نزده . اين آخرين هديه را هم ببخش صبر كن تا لبخندش را ببيني .

 

و درخت سيب يك سال ديگر هم زنده ماند براي ديدن آخرين لبخند و وقتي كه كودك آخرين سيب را از شاخه چيد خدا لبخند زد و درخت در آغوش خدا جان داد .

 

بر گرفته از وبلاگ: باغ آسمان چقدر دیدنیست !!!http://www.niayeshhayebarani.blogfa.com

 

نگاشته شد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر به قلم گمگشته | |


Design By : Night Skin