تبليغاتX
فانوس‌هاي روشن

زندگی یه شوخیه!!!

سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

می دونی به چه نتیجه ای رسیدم؟

زندگی... با آمای خوب و بدش.... با شیرینیا و تلخیاش ... با غما و شادیاش ... فقط یه شوخیه.. که تو فقط باید بهشون لبخند بزنی... اگه جدیش بگیری... این تویی که لذت شیرینی این لبخندو از دست می دی...

یه دعای کوچولو: خدایا به خاطر تمام آدمای خوبی که سر راهم قرار دادی تا ازشون خوبیارو یاد بگیرم ممنون... حالا می فهمم که حضور هیچ انسانی توی زندگیم بی دلیل نیست...ممنونم به خاطر مهربونیای همیشگی...


در ساعت 10:31 بعد از ظهر | لینک ثابت|

معشوق ازلی...

جمعه هفتم تیر 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

هر خزاني را بهاريست و هر بهاري را خزاني، مرگ و زندگي چنان در هم تنيده اند كه گياه با خاك و آن گونه از هم جدايند كه آسمان و زمين ، راستي چه چيز مي تواند جاذبه خاك را بشكند و ما را از اين سياره كوچك به معلق بي كرانه ها ببرد ؟ چگونه مي توان جاودانه شد و حصار زندگي و ترس از مرگ را شكست و از هر دو فراتر رفت؟ چگونه ؟

سرچشمه آن رنج آسماني كه امن ابدي را ارزاني مي دارد كجاست ؟

آيا ما از حقيقت وجود خود غافل شده ايم ؟به راستي كه:

 

 حقيقت زندگي عشق به خداست

 

و زندگي بي عشقش سرابي بيش نيست ، پس :

 

                        به نام معشوق حقيقي كه وفايش ازلي و ابديست !

 

** دكتر علي شريعتي **

 

با تشکر از مریم عزیزم

 


در ساعت 7:34 بعد از ظهر | لینک ثابت|

عنایت خداوند..

پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

 

توی جشن مدرسه تهرانی مدیر مدرسه خاطرات جالب از سفر زیارتی مشهد می گفت... مدیر مدرسه می گفت متاسفانه برای اسکان بچه ها رابط مربوطه هماهنگی های لازم را انجام نداده بود ... وقتی بچه ها به حسینه محل اسکان می رسند حدود 5 صبح متوجه می شوند که محل اسکان توسط دانشجویان شهر شیراز رزرو شده... بچه تا روشن شدن به ناچار در حیاط حسینه می مانند ...خیلی ها از خستگی در گوشه حیاط خوابشان می برد... ساعت 8 صبح مسئول حسینه با عجله به مسئول تربیتی بچه مراجعه می کند و می گوید از تاریخ تاسیس این حسینه کنسلی جا سابقه نداشته... ولی امروز از طرف دانشجویان شیراز تماس گرفته اند و رزروی جا را کنسل کرده اند...... فرزندان علی بن ابی طالب مورد عنایت خداوند و آقا امام رضا  قرار گرفتند... خاطره دوم مربوط به غذای حرم امام رضا یا همان غذای حضرتی است ... گویا از تهران طی هماهنگی مسولین قول می گیرند یک وعده غذایی را مهمان آشپزخانه حضرتی باشند...اما وقتی که مسئول تربیتی به آشپزخانه حضرتی مراجعه می کند به او می گویند : فقط می توانند دو عدد غذا به بچه ها بدهند.. در حالی که بچه ها چهل نفر بودند... به نا چار بچه ها به حسینه بر می گردند و نهار را غذایی ساده می خورند... نیمه های شب دو نفر از خادمین امام رضا به حسینه مراجعه می کنند... آنها می گویند درقرعه کشی مهمانی آشپزخانه... قرعه بنام  بچه های مدرسه تهرانی در آمده است ... و همه بچه ها فردا نهار مهمان امام رضا هستند... خادمین شخصا کارت های غذا را به دست بچه ها می دهند.. حتی کارت کسانی هم که خواب بودند را زیر باششان می گذارند... نکته جالب تر اینکه خیلی از بچه ها تنها یک قاشق از غذا خورده اند و بیشتر آنها غذا را در یخچال نگهداری کرده اند و برای خانواده شان آورده اند.... و این نیز گوشه ای از عنایت خداوند به فرزندان علی بن ابی طالب بود......


در ساعت 6:3 بعد از ظهر | لینک ثابت|

درباره


    درباره من:
    فرزند آخرین روز های پاییزم...
    پاییز رو دوست دارم...
    توی زندگی واسم یه
    عشق واقعی وجود
    داره و اون عشق به خداست.
    ..عشقی که نه کهنه می شه و
    نه تموم می شه...
    اعتقاداتم مهمترین چیزاها
    توی زندگیم هستن...
    دوست ندارم کاریو نا
    تموم رها کنم...
    هیچ چیز توی زندگی
    به اندازه دروغ آزارم نمی ده...
    آرزو مه همونطور که
    یه روز پاییزی
    به دنیا اومدم ...
    شب پاییزی چشماموببندم .
    برای همیشه به خواب ابدی برم..
    برم به جایی که بهش تعلق دارم...
    پیش معشوقی که همیشه
    تشنه وصالشم ....
    ××××××××××××××
    یادمون باشه عاشق ترین
    عاشقای زمینی
    بالاخره یه روزی عطششون
    سیراب میشه...
    اما...
    عاشقای خدایی
    هر روز تشنه تر میشن...

    گمگشته / فرزند پاییز

    ×××××××××××××
    اینا رو واسه کسایی
    می گم که
    جاده عشقو اشتباهی دور زدن..
    اونایی که این تابلوی
    رو ندیدن:
    خدا همین نزدیکی هاست...
    ×××××××××××××××
    پیش از آن که به حرف بیاید
    چیزی،کسی و
    بگوید از کسی، چیزی
    راه به آخر خود رسیده است
    رسیده ای، رفیق!
    در انتهای راه
    فانوسی روشن، هست
    پیشه اش خاموشی!
    ×××××××××××××
    با کوچه آواز رفتن نیست
    فانوس رفاقت روشن نیست
    نترس از هجوم حضورم
    چیزی جز تنهایی با من نیست
    وقتی تو نباشی
    من به من مشکوکم
    به هر گل،
    به هر سایه روشن مشکوکم
    مشکوکم به اشک کبوتر،
    مشکوکم
    مشکوکم به خواب خاکستر،
    مشکوکم بی تو به کابوس و
    به رؤیا مشکوکم
    به شعله، به پروانه حتی مشکوکم
    باز امشب فانوسی روشن نیست
    با مرگ این شب
    یک شیون نیست
    از کوکب تا کوکب خاموشی
    شب هست و شوق شب
    کشتن نیست
    ترسم نیست بی تردید
    از «جاده» از سایه
    تاریک تاریکم ،
    من از من می ترسم
    من از سایه های شب
    بی رفیقی
    من از نارفیقانه بودن می ترسم
    با کوچه آواز رفتن نیست
    فانوس رفاقت روشن نیست
    نترس از هجوم حضورم
    چیزی جز تنهایی با من نیست

    --ایرج جنتی عطایی--

    ××××××××××××××××

ابزار

آخرين عناوين

لينك ها

آرشيو پيوندهاي روزانه

آرشيو

اطلاعات

    جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید

    Powered by BLOGFA.COM

طراح

    طراح قالب
    سایت پشتیبان
    مرجع وبمسترهای فارسی زبان