تبليغاتX
فانوس‌هاي روشن

فانوس‌هاي روشن

....شاید هرگز نخوانی...

بنام خدا

نمی دونم دوباره چه مرگم شده.شاید واسه دیدن نامه ای بود که بین کتابام پیدا کردم.تنها دست نوشته ای که به آذر ماه سال 86 برمی گرده، نامه 6 صفحه ای که به قول خودش به توصیه آندره نوشته بود. حالا که بعد از سه سال می خونمش چیزای جدیدی ازش می فهمم. فهمیدم قسمت بیشتر این نوشته ها برای خودش نبوده،خیلی خیلی شبیه نوشته های علیرضا معتمدی، نوسنده سریال سرنخ. ولی قسمت آخر این نامه شاید از نوشته های خودش بوده که این رو هم شک دارم:

....بسیار بسیار سوال دارم.تا الان نمی دونستم که اگر...،تازه فهمیدم این شب ها چه مرگم است.چه دلم تنگ شده برای انسان،چه بغضی داشتم این چند شب.

....حقیقتا اگر تو در زندگی من حالا نبودی،دنیای من چیزی کم داشت.با دوستی که مثل هیچ کس نیست. وتو از معدود آدم هایی هستی که شبیه هیچ کس نیستی.

می دانی این را واقعا می گویم. خلاصه ما را یادت نرود.تو هم وقت قرآن خواندن دعای مان کم که وقتی مردیم.... خوش باشیم با هم،مثل همین حالا.

...عزیزم ببخشید که بد خط نوشتم.ببخشید قرار نبود آنقدر زیاد شود.

                                                                                 1-آذرماه 1386

                                                                                ساعت 4:45 صبح

                                                                                ؟؟؟؟؟؟؟

سرتا سر این نامه پر از گنگی و ابهامه... پر از جملاتی که انگار تیکه تیکه از نوشته های دیگران برداشته شده و کنار هم گذاشته شده. اما برام مهم نیست.برای من این مهمه که ارزش این نامه،این دست خط از محتواش بیشتره. تنها یادگاری که حس زندگی گذشته رو در من زنده می کنم.

تمام هدایا و کتابایی که بهم داده رو از سه سال پیش مثل جواهر ازشون مراقبت کردم. اما این نامه همیشه موقع خواب بالای سرم.. وهر شب چند خطی ازش می خونم.

توی این سه سال اون تمام این خاطرات ویادگاریارو رو از یاد برده..اما من مثل یه نگهبان از تک تکشون مراقبت کردم.حتی چترایی که توی آخرین بستنی که باهم خوردیم،بود.

اون حالا رفته...سه ساله که رفته..اما من هیچ وقت دلیل قانع کننده ای برای رفتنش پیدا نکردم. هیچ وقت نفهمیدم این همه تنفرش یه دفعه از کجا شروع شد. همیشه پیش خودم سوال می کنم: آیا توی این سه سال ،یه دفعه به من هم فکر کرده؟

خیلی درد کشیدم...اما همیشه آرزو کردم خوشبخت باشه...چون قشنگ ترین لحظه های زندگیمو بهم هدیه داد.ممنون.

                                                                                                       دی ماه 1389

                                                                                                      با یاد تو و گوش دادن

                                                                                           به صدای احسان خواجه امیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط گمگشته   | 

"استاددکتر محمد عبدالهی درگذشت"...

بنام خدا

دیروز نزدیکیای ظهر،ایمیلی واسم اومد که بشدت باعث ناراححتیم شد.عنوانش این بود:"دکتر محمد عبدالهی درگذشت".امان از این اینترنت ،هرکاری می کردم صفحه باز نمی شد. یک ربعی گذشت تا صفحه باز شد.درست بود.استاد عبدالهی نازنینم...استاد درس نظریه های جامعه شناسی... از همه دانشجوهاش خداحافظی کرده بود. واقعا ناراحتم....جامعه شناسی ایران واقعا مدیون این استاد... یادمه خودمو کشتم تا تونستم نامه بگیرم که نظریه های جامعه شناسی 1و2 رو بسرکلاسش بشینم. همیشه جزء اولین کلاسایی بود که توی انتخاب واحد پر می شد.می گن خدا گلچین خوبیه...خدا چه گلی از گروه جامعه شناسی دانشگاه علامه چید.اینقدر استاد زیبا تدریس می کرد که آدم متوجه نمی شد کی درس داده.اون لبخندای قشنگش..هیچ وقت یادم نمی ره.با اینکه 4سال پیش دانشجوش بودم اما تن صداش... حرکات دست و نوع نشستنش رو یادم نمی ره..استاد خوش اخلاقی بود. عاشق نوع کلاس داریش بود. یادمه صبحای زود که باهاش کلاس داشتم..همیشه صبحانه ام دستم بود...تازه یه یه ربعی هم دیر می رسیدم..تازه وقتی می رسیدم شروع به خوردن می کردم....عین کلاسای توی آمریکا...خیلی ریلکس برخورد می کرد.یادم نمیاد حتی یه بار به خاطر این کار باهام برخوردی کرده باشه...استاد عاشقانه درس می دادو من عاشقانه درس می خوندم...درکنار همه خوبیایی که داشت اما نسبت به امتحان سختگیر بود.تقریبا هر دوجلسه یکبار امتحان می گرفت.اما خوبی این کارش ،این بود که واسه امتحان کارزیادی نداشتی....خب دیگه دانشجو جماعت از امتحان کلاسی گریزونه...یادمه امتحان نظریه 2جامعه شناسی وقتی جوابش اومد داشتم سکته می کردم...باورم نمی شد.از استاد گرفته بودم 18/5..از استاد عبدالهی...من واقعا افتخار می کنم شاگرد استادی به نام استاد عبدالهی بود...استاد روحت شاد...عاشقانه درس دادی...عاشقانه یادگرفتم...

شاگرد کوچکت.........گمگشته

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط گمگشته   | 

پنجمین تولد پاییزیت مبارک

بنام خدا

مدتهاست از تو،از خودم از همه چیزهایی که منو تورو بهم پیوند می داد دورم.یادته یه روزایی اگه نمی نوشتم ،درست مثل مرغای پرکنده بودم،آه از این عادت،آه از این روزمرگی که چطور آدما رو از عشقایی که دارن دور می کنه.فانوس های روشن روزی که قرار شد با هم متولد بشیم،فکر نمی کردم این همه سال کنارم باشی،می بینی دوست من چه زود گذشت،چه زود پنجمین سال تولدت هم سر رسید،سنگ صبور لحظه های تنهاییم ممنونم ،تولدت مبارک وتا هر سالی که عمر داشته باشم تولدت رو واست جشن می گیرم.

پنجمین تولدت پاییزیت مبارک

بعد از اینکه تولدتو تبریک گفتم،تو روزی که خودم هم متولد شدم یه آرزو واسه خودم وتو دارم و اون ،اینکه:

خدایا !

تو آغاز هر چیزی و من چشم به راه پایانم

به من کمک کن تا دوباره آغاز شوم...

ای کاش امشب خدا از اون هدیه پارسالی بهم بده....با همه وجودم آرزو می کنم باز اون هدیه تکرار بشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط گمگشته   | 

بخاط همه چیز...

بنام خدا
 این روزا انگار دارم به هفت هشت سال پیش برمی گردم، پیدا شدن دوستای قدیمی، یاد خاطرات گذشته و تکرار یه نوستالژی...آره یه زمانایی همه ما نیاز داریم به گذشته برگردیم،با هم حرف بزنیم و یادی از خاطرات هرچند کوچیک و بی مزه کنیم. امروز حسرت گذشته رو توی صدای معصوم،تو حرفاش دیدم، معصومی که واقعا به آخر خط رسیده... دختری که تو اوج جوونی و زیبایی قربانی خیانت مردی شد که هفت سال از بهترین روزای زندگیشو باهاش گذروندو حاصل این روزا دختری شد به نام آیدا، آیدایی که حالا توی گنگی نبود مادرش گم شده... امرورزبا دیدن معصوم مونده بودم خدا رو شکر کنم یا اعتراض کنم. شکر از اینکه هنوز آغازگر راهی نیستم و اعتراض به  نامهربونیای آدماش... دلم برای معصوم واقعا می سوزه،بدجور دل شکسته است...دوست ندارم تنهاش بذارم.. خدایا بهم قدرتی بده تا بتونم حداقل یکم این دختر و خوشحال کنم و یه ذره به زندگی امیدوار بشه... خدایا شکرت به خاطر همه چیز... من همه چیز دارم اما افسوس..افسوس که خیلی موقع ها چیزهایی که بهم دادی و فراموش می کنم.... ممنونم به خاطر همه چیز...........
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط گمگشته   | 

دعایم کن ...

بنام خدا

سحرگاهان،میان سجده سبزت ،اگر بر خاطرت رد شد خیال من،دعایم کن،دعایم کن که من محتاج محتاجم..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط گمگشته   | 

روزهای اوج من...

بنام خدا

بعضی چیزها با گذران زمان هم عوض نمی شن و همونطور تازه باقی می مونن... برای من،برای عمه وبرای خیلی از آدما که شاهد اون دوران بودن هیچ چیز رنگ وبوی کهنگی به خودش نمی گیره. دیشب خونه عمه بودم، دیدن اتاقای اون خونه، تنفس توی  هوای اون خونه فقط شبهای وروزهای قشنگ سال 86 رو به یاد میاره، روزهای اوج من،روزهای تکرار نشدنی،روزهای فراموش نشدنی.... بغض عجیبی توی گلوم نشسته ، عجب بازی تلخیه این بازی روزگار... گاهی وقتا صبحا به این امید از خواب بیدار می شم که فقط یه مسیج روی گوشیم باشه:سلام صبح بخیر ،من برگشتم مهربون... وکابوس تلخ رفتن به رویای قشنگ برگشتن تبدیل بشه....

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد.........

 

.........گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟
افسوس-کاشکی می دیدم.............................

*حمید مصدق*

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط گمگشته   | 

چطوردل شکسته یه آدمو می شه درمون کرد؟

بنام خدا

با تردید و دودلی قدم برمی داشتم، اول خیابون که رسیدم ته دلم می لرزید،تمام راه با خدا حرف می زدم که کمکم کنه، وسطای خیابون بود که موبایلم زنگ زد،شما کجایی؟ من توی خیابون....هستم. پس چرا من نمی بینمت،الان از ماشین پیاده می شم.توی همین حال سمت چپ خیابون ،درب یه ماشین سفید باز شد و مرد قد بلند و چهار شونه ای بیرون اومد. از دیدنش حسابی جا خوردمو اصلا با چیزی که فکر می کردم مطابفت نداشت راستشو بگم خیلی تو ذوقم خورده بود. یک ساعتی سکوت کردم و اگر هم حرفی زده می شد فقط بله یا خیر بود، انگار متوجه شده بود ولی به روی خودش نمیاورد، همش حرفو عوض می کرد و سعی می کرد فضای دوستانه ای ایجاد کنه.من یخم وا نمی رفت. نمی تونستم حضورشو بپذیرم،نه تیپش نه قیافش ،اصلا به دلم نمی نشست ولی فقط بخاطر احترامی که براش قائل بودم حاضر شدم باهاش ادامه بدم. اخلاق خوبی داشت و مهربون بود، دو ویژگی که من واقعا دوست دارم. تصمیم گرفتم بهش مهلت بدم تا بیشتر بشناسمش. رفت و آمدو تماساش بیشتر شدو اینکه رک و روراست بهم گفت : خیلی دوست دارم، اینقدر که می ترسم... می ترسم که .. اون شبی که این حرفو زد مثل فیلم سینما جلوی چشممه... خسته بودم واون رفته بیرون از ماشین که غذا رو سفارش بده، هوا سرد بود برای اینکه سردم نشه بخاری ماشینو روشن گذاشته بود،وقتی برگشت حسابی یخ زده بود ،من چشمامو بسته بودم و فکر می کردم. وقتی نشست دستمو گرفت و ازم خواست که سرمو روی شونه هاش بذارم. اون وقت گفت خیلی دوست دارم، خیلی، با همون لحن خاص خودش. ولی می ترسم،می ترسم که این دوست داشتن نذاره درست تصمیم بگیرم...تصمیمشو گرفت بود همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا روزی که تردیدو دودلیش شروع شد و تموم خوبی های من واسش تبدیل به دورویی و دروغگویی شد، حالا دیگه مهربونش شده بود دروغگو..... تمام بدیهای دنیا خلاصه شده بود در من، دروغگو، پرخاشگر، بی خانواده، آویزون.... و اون شده بود آقای دکتر بی گناه، با کلاس، با خانواده، آسیب دیده، راستگو.....خلاصه این شد که من شدم مغضوب الیه ،این آقا شد مقرب درگاه خداوند... این شد که سراب یه دنیای عاشقانه  ، تبدیل به شوره زار دو دلی و تردید شد. بعد از اون سراب من شدم یه آدم وفادار و با خاطرات قشنگه  بودنش، جای نبودنشو پر کردم ولی اون رفت و زندگی جدیدشو با یه آدم خوب که اصلا شبیه من،خانوادم و... نبود شروع کرد و الان  بعد از سه سال حتی یادش نمیاد که چه چیزایی گفته، اما من هیچ وقت یادم نمی ره ،چون به قول اون من خیلی دیر گذشته رو فراموش می کنم و این چیزی بود که به قول خودش براش خطرناک بود............

.............. مهربان آخرین جملاتشو گفت تا حالا اینقدر رک حرف نزده بود،شاید واسه این بود که مطمئنه یه آدم دیگه جاشو گرفته.. بهش نگاه کردم دیگه نمی خواد ادامه بده....با بستن چشماش اینو بهم فهموند، بلند شد و از اتاق رفت بیرون ... من موندم و این قصه نا تموم،اما یه سوال ،آیا فرصت دادن به آدما بهاش اینه؟آیا همه آدما دروغگواند؟آیا دوست داشتن معنیش این بود؟ چطوردل شکسته یه آدمو می شه درمون  کرد؟ از شما می پرسم شمایی که پزشک بودید ............... آیا جوابی دارید؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط گمگشته   |