تبليغاتX
فانوس‌هاي روشن


فانوس‌هاي روشن

بنام خدا

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
وبداند که دل من با توست
در همین یک قدمی.............

نگاشته شد در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:20 قبل از ظهر به قلم گمگشته | |

بنام خدا

وقتی دوری.... تنهاییم نزدیکه....

قلبم می ترسه... تاریکه.....(احسان خواجه امیری)

خدایا فقط تو می دانی و بس...

نگاشته شد در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر به قلم گمگشته | |

بنام خدا


      

دلم مي گويد در برم هستی اکنون، در کنارم

عقلم مي گويد فرسنگ ها دوری
دلم مي گويد چشم که فرو بندم در نظر آيی
عقلم مي گويد به عکست بنگرم
دلم مي گويد نمی بايست می آمدم
عقلم مي گويد بايد دور مي شديم تا آينده را بسازيم
دلم مي گويد صبرم به پايان آمده
عقلم ميگويد صبر برای وصال یار شيرين است و پایان ناپذیر
دلم مي گويد و عقلم مي گويد، اما نمي دانم به کدام بايد گوش فرا دهم
نمي دانم
و اين منازعه هر روز و هر لحظه در وجود من جاريست
با هر ضربانی که قلبم ميزند و خون را به سلول های خاکستري مغزم مي رساند اين اختلاف به سراغم می آيد
کاش يکی بود به اين عقل مي گفت اگر دل نبود جهان زيبا نبود
کاش يکی بود مي گفت
کاش مي شد صافي عقل را برداشت از سر راه دل
کاش جهان آنقدر پاک بود که بدون صافي عقل هم شکی  وارد دل نمي شد

کاش فکر مردم بجای چشم به دلشان بود

کاش

نویسنده:ناشناس

نگاشته شد در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:20 قبل از ظهر به قلم گمگشته | |

بنام خدا

علیرضا معتمدی توی پی نوشت این پستش مطلبی نوشته بود: عشق یعنی دانستن....

اما واقعا عشق یعنی دانستن؟ من فکر می کنم خیلی وقتا ما ندونسته عاشق می شیم و اتفاقا وقتی می فهمیم و می دونیم....عشقمون تموم می شه...

اول بدون اجازه و بدون دونستن احساس یه آدم وارد جزیره حساساتش می شیم... بعد وقتی این جزیره ناشناخته رو می شناسیم ...دیگه  لطفی برامون نداره... دلزدگی...فرار... و رفتن به یه جزیره ناشناخته دیگه....

و آخرین  حرف: این بود همه عشقی که بهم داشتی... این بود.... بغض.... سکوت .... سکوت ... سکوت و دگر هیچ..

نگاشته شد در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر به قلم گمگشته | |

بنام خدا

بگذار با خیال آمدنت خوش باشم....

بگذار کاسه خالی تنهاییم از گل های خاطرات تو پر شود...

بگذار عطر آمدنت در ذهن خالی لحظات بپیچد...

بگذار لحظات را بی دقایق سر کنم...

من از تو هیج نمی خواهم.....

تو آمدنت همچو رفتنت بی صداست...

بگذار با خیال آمدنت خوش باشم....





نگاشته شد در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر به قلم گمگشته | |


Design By : Night Skin